تاكنون بارها و به بهانههاي مختلف درباره لازمه وجود سينماي ارزشي سخن گفتهايم. متمركز شدن بر چنين موضوعي آن هم پس از گذشت سه دهه از انقلاب، حساسيت موضوع را نشان ميدهد و البته مصداق اين ضرب المثل به شمار ميآيد كه در خانه اگر كس است يك حرف بس است. نميخواهم ادعا كنم در طول اين همه سال گوش شنوايي براي اين هشدارها و نيش و نوشها وجود نداشته، اما به هر حال سردرگمي اين سينما نشان ميدهد آن گونه كه بايد و شايد، گوش شنوايي وجود نداشته است. شايد بتوان تغيير مديريتها و جدايي آنها از يكديگر را به نوعي در اين آشفتگي موثر دانست. اما واقعيت اين است كه ما در طول اين سالها نميدانستيم در دراز مدت از سينمايي كه وارث بسياري از ناهنجاريهاي قبل از انقلاب بوده و متاسفانه بخشهاي كلان مولفههاي آن را با خودش به اين سوي انقلاب آورده، چه انتظاراتي داريم. نميدانستيم براي بازآفريني و احياي يك سينماي بومي و ارزشي به چه اهرمها و ابزارهايي نياز داريم. فقط به اين بسنده كرديم كه بعضي صندليها را حذف و بعضي را اضافه كنيم و شماري را پي نخود سياه بفرستيم و عدهاي را نيز با القاب و اسامي و پسوندهاي صوري بهكار گيريم. اينها مربوط به مشكلات مديريتي و سياست گذاريهاي ما بودند. اما در موضوع محتواي اين سينما و آنچه قرار بود به دستمايه براي توليد فيلم از يك طرف و تعاملات ما با سينماي ساير كشورها منجر شود، وضع از اين هم بدتر شد. الگوبرداريهاي ناشيانه و بعضا حساب شده از طريق نفوذيهاي ناتوي فرهنگي در آن زمان حكايت ديگري دارد. بگذريم از اين كه در همان سالها گاه كساني به را‡س مديريتي سينما گماشته شدند كه مبتذلترين گرايشهاي سينماي قبل از انقلاب را نمايندگي ميكردند. باز خواني آن دوران شايد چندان به مذاق بسياري خوش نيايد، اما واقعيت اين است كه بخشي از معضلات موجود سينماي ما در همه حوزهها ريشه در ندانم كاريهاي روزهاي اول انقلاب دارد. و بعد هم گرايشهاي سياسي مديران جشنوارهها كه باز متاسفانه خط و خطوط كلان آن را منتقدان قديمي و بعضا با گرايشات كمونيستي و چپ هدايت ميكردند.
همين تاثيرات و تمايلات، ما را در دورهاي مرعوب سينماي گلخانه اي كرد. در مقطعي زير بار تاثير سينماي تاركوفسكي و پاراجانف و آندره وايدا و كوراساوا و جان فورد و هيچكاك و ... قرار گرفتيم. به جاي توجه به دستمايههاي خودمان مدام آن كوله بارهاي تاريخي و نوستالوژيك را به رخ نسل انقلاب كشيديم و حلوا حلوا كرديم. اين نقش تحقيري و تخريبي را دو عامل بسيار در اين دوران تشديد و غالب كردند. يكي نفس جشنواره فيلم فجر به عنوان يك ظرف سينمايي كه هر ساله مصداق «هر چه ميخواهد دل تنگت بگو»، بيتوجه به پيامدها و آثار تخريبي و تحت تاثير جو غالب بر سينماي جهان، توليت يك هجمه فرهنگي سنگين را خواسته يا ناخواسته به دوش كشيد. و دوم نقش سينمايي نويسان ما يا در اصطلاح منتقدان اين سينما كه به اعتقاد و باور من يكي از اهرمهاي بسيار موثر در سمت و سو دادن به مخاطبان و تماشاگران در گام اول و بعد فيلمسازان ما بودند. اصرار دارم براي اثبات اين نقش و بررسي كمي و كيفي اين تاثيرات، كاري كارشناسي در اين رابطه انجام دهيم. هر چند حقير در تمام اين سالها در متن اين رابطهها و بده و بستانها بودهام و براي من نوعي، مو لاي درزش نميرود. اما براي آگاهي نسل امروز و البته براي كساني كه اين حوزه را بدون لحاظ پيچيدگيها و مناسبات ويژه اش ميبينند، لازم ميدانم به گذشته ارجاع دهم تا از چند و چون ماجراها مطلع شوند. اين البته به نوعي به موضوع ناتوي فرهنگي هم مرتبط ميشود. منتهي با اين تفاوت كه بسياري از عاملان و مجريان اين ناتوي فرهنگي از چند و چون و كنه قضايا بيخبر بودند. ظاهرا آنها مشغول ساختن فيلم بودند و صد البته فيلمهاي شان هم از كانالهاي نظارتي موجود ميگذشت و روانه اكران ميشد. بنابراين در سطح قضايا اتفاق غير مترقبه اي نميافتاد و همه چيز شكل و روال قانوني خود را طي ميكرد. اما موضوع وقتي جالب ميشد كه ميديدم از آن سوي دنيا جشنواره اي با انگشت گذاشتن روي فيلمهايي خاص و سپس نمايش و جريان سازي تبليغاتي حول آن به همان اهداف و مقصدهايي كه مورد نظرشان بود، ميرسيدند.
درباره اين نمونه فيلمها متاسفانه به دليل كميت قابل توجه شان نميتوان به همه آنها اشاره كرد اما به هر حال هر مخاطب و سينما رو حرفه اي به نحوي ميتواند چندين فيلم از اين دست را در حافظه خود تداعي كند. من در اين مجال نه ميخواهم به نقش اينگونه فيلمسازان و نه حتي مديران سينمايي در شكلگيري چنين اوضاعي بپردازم. به اين دليل كه فكر ميكنم در اين باره سالهاي متمادي است كه نوشته و گفته ميشود؛ اما بهطور كيفي و محسوس چيزي تغيير نكرده، فقط گاهي دچار شدت و ضعف شده است. در طي اين سالها جه خواسته چه ناخواسته، عامدانه و سهوي، از پرداختن به نقش و تاثير يك فاكتورها در تشديد اوضاع امروز بهكلي غفلت شده است. شايد اين ميزان اهميت قائل شدن براي بعضي اغراق آميز و غير واقعي به نظر برسد. دليلش را من، پرت افتادگي اين مخاطبان از متن و حاشيه اين سينما ميدانم. آنها از اين مهم غافل هستند در هر كشور و بخصوص كشورهايي كه پديده سينما با سياست عجين شده اين گروه نقش تعيين كننده اي در روند توليد و همچنين سمت و سو يافتن ماهيت و محتواي سينما دارند. براي اثبات اين ادعا ناگزيرم به جاهاي ديگر ارجاع دهم. به فيلمسازاني كه به خواست و بعضا متاثر از باندبازيها و دسته بنديها، موفقيت و توفيق و يا شكستشان را همين قلم بهدستان و نويسندگان سينمايي و منتقدان فيلم تضمين ميكنند. شايد براي بعضي پيشاپيش اين گروه معرفي شده باشند، اما براي كساني كه وارد موضوع نشده اند، اين گروه را به نام سينمايي نويسان يا منتقدان سينما معرفي ميكنم.
با نگاهي گذرا به تاريخچه تولد اين گروه در سينماي ايران و جناح بنديهايي كه در طول اين هفتاد هشتاد سال وجود داشته و فيلمسازاني كه به اراده اين نويسندگان به آوازه و شهرت رسيده و يا حتما كساني كه به ميل و اراده آنها ايزوله و منزوي شده اند، به اين حقيقت كه اين گروه چه نقش تعيين كننده اي در روند سينماي ايران داشته اند، پيخواهيم برد. اگر چه اين باند بازيها در وهله اول چندان به مسائل سياسي و ارزشي ارتباط نداشته و تنها به پارامترها و مختصات جامعه روشنفكري معطوفبوده، اما به تناوب و بخصوص بعد از انقلاب اسلامي همان معيارها و خط كشيها به نوعي موقعيت و جاي خودش را در مناسبات سينمايي پس از انقلاب حفظ كرده و ادامه داده است.
شايد عمده ترين اختلافها ميان نويسندگان سينمايي قبل از انقلاب به گرايشهاي سينمايي بخصوص و نگرههاي اجتماعي فيلمسازان به موضوعات اجتماعي مربوط ميشد. براي مثال در درگيريهاي بين پرويز دوايي و هوشنگ كاووسي سواي آن ديدگاههاي سينمايي در خصوص سناريو و روايت و تكنيك فيلمها، ديدگاههاي اجتماعي نقش اصلي تري در موضع گيري منتقدان داشت.
اصلي ترين اختلاف ميان اين دو كه اتفاقا بر سر يك فيلمساز بخصوص (مسعود كيميايي) رخ ميداد، مربوط به نگرههاي اجتماعي فيلمساز بود. و اوج اين اختلاف نظرها به فيلم قيصرمربوط ميشد. موضوع بحثهاي دوايي و كاووسي بيشتر از اينكه درباره فيلم و نكات زيباشناسانه آن باشد حول ديدگاههاي اجتماعي فيلمساز متمركز شده بود. و موضوع اصلي مجادلات از يك سو طرفداري دوايي و دريا بندري از قهرمان عاصي و آنارشيست قيصر و از يك سو مخالفت كاووسي و هوشنگ طاهري با نگرههاي ضد اجتماعي و مدني همين قهرمان بود. آخر اين مجادلات به جايي كشيده ميشد كه دوايي و ... را نماينده منتقدان معترض و راديكال و كاووسي و ... را نماينده منتقدان محافظه كار و طرفدار نظم و مدنيت و مخالف تغيير در ساختارهاي سياسي و اجتماعي معرفي ميكرد. و اين مقدمه ساير چالشهاي سينمايي ميان مخالفان و موافقان كيميايي بود. اشاره اجمالي به نگرههاي اين دو منتقد درباره قيصر، بخشي از ماهيت نقد و منتقد و نقش آنها در گذشته را يادآور ميشود. دريا بندري در نقدي بر قيصر مينويسد:
“قيصر در حقيقت نخستين فيلم فارسي است. قيصر يك پديده استثنايي به نظر نميرسد. قيصر فيلمي است كه در مسير طبيعي صنعت سينما به ظرافت طبع ساخته شده است. به اين جهت شايد بتوان آن را به عنوان نشانه نوعي رشد در صنعت سينماي ايران در نظر گرفت و باز به همين جهت شايد بتوان انتظار داشت توفيق تكرار شود.”(1)
در نقطه مقابل هوشنگ طاهري در مخالفت با ديدگاههاي دريا بندري مينويسد:
“قيصر بدون شك ارتجاعي ترين فيلمي است كه تا كنون در سينماي ايران ساخته شده است. كيميايي با اين فيلم خود درست در حساس ترين لحظه اي كه سينماي مبتذل بومي ما در آخرين مراحل حيات خود دست و پا ميزند و ميرود كه به يك باره در ابتذال روزافزون خود خفه شود بهيارياش ميشتابد و با انتخاب موضوعي اشك انگيز و پرداختي احساساتي بار ديگر حياتي نو به اين كالبد فاسد ميدهد. حياتي كه بقايش از نظر تاريخي شايد به اندازه استقامت حباب هواي روي آب باشد.”(2)
اين دو نمونه كه بر له و عليه قيصر نوشته شده نشان ميدهد توجه منتقدان ما از ساليان دور و دراز پيش از هر چيز بر چند فاكتور متمركز بوده است: 1-محتوا و سمت و سوي اجتماعي فيلمها 2-بازخوردهاي محتوايي فيلمها بر روي شرايط اجتماعي و سياسي ما و 3-تاثير آنها بر جريان سازي و تعميق فيلمهاي جريان ساز. مسير سينماي ايران بعد از قيصر نشان داد اين فيلم تا چه ميزان در جريان سازي به نفع نوعيت قيصر در سينماي ايران نقش و تاثير داشته است. فهم اينكه چه ميزان از اين تاثير در گرو استقبال از فيلم و چه ميزان در گرو موضع منتقدان و ايستادن در پشت چنين فيلمي بوده كار چندان دشواري نيست. كافي است به رابطه و بده بستان منتقدان با فيلمهاي كيميايي توجه كنيم تا اين تاثير را به عينه دريابيم. من نميخواهم همين نقش و تاثير را در دوران بعد از انقلاب بر كليت سينما بازخواني كنم. بلكه تلاشم اين است كه ثابت كنم سنت نقد نويسي ما پس از انقلاب تا چه ميزان متاثر از مناسبات و نقش و تاثير منتقدان قبل از انقلاب بوده است. ميخواهم بگويم اين سنت درست مثل همان سنتهاي فيلمسازي چطور و با چه امكانات و ابزارهايي حاكميت خودش را بر سينما و حوزه نقد حفظ كرده است. ميخواهم بگويم حضور منتقدان قبل از انقلاب تا چه اندازه در ايستايي سينماي ارزشي ما نقش داشته است. براي اثبات اين ادعا، چنانكه در مقدمه اشاره كردم، به يك كار پژوهشي و آماري نياز و بررسي كارنامه منتقداني است كه از همان فرداي انقلاب شمشيرهاي شان را از رو بستند و در مقابل سينماي نوپاي آن روزها به تخطئه و تحقير سينماي ارزشي پرداختند.
من مدعي نيستم كه آن سينما چيز دندانگيري با خود داشت و بايد از آن حمايت ميكرد. اما نوعيت رابطه اي كه منتقدان آن روزگار با سينماي بعد از انقلاب تنظيم كرده بودند، آگاهانه يا ناآگاهانه به جايي منتهي شد كه خودباوري و جسارت و تجربهگرايي را از سينماگران نوپا و جوان ما سلب كرد. اين مسير به جايي رسيد كه مديران سينمايي ما در آن زمان ناگزير به موضع گيري شده و با نويسندگان و نشريات سينمايي و در را‡س آنها مجله ماهنامه سينمايي فيلم برخورد كردند. واكنش اين منتقدان نيز در نوع خود نه تنها تصحيح و تجديد نظر نبود كه به نوعي منجر به تحقير و انفعال سينماگران شد. خودداري منتقدان از نوشتن درباره فيلمهاي توليد داخلي شايد در ظاهر به معني عقب نشيني از مواضع گذشته تلقي شد، اما واقعيت اين است كه موضع آنها را نسبت به گذشته به مراتب حقارت آميزتر كرد. اينكه چه تعداد از فيلمسازان جوان و نوپاي ارزشي ما به دام منتقدان افتادند و سالها بعد مسيرشان تا پشت پا زدن به همه باورهاي ديني و اخلاقي پيش رفت، نيازي به يادآوري ندارد. من بارها در نقد حال امثال مخملباف به رد پاي منتقدان و جريانهاي بهظاهر حاشيه اي در مطبوعات سينمايي اشاره كردهام و معتقدم اگر چنين فضايي بر مطبوعات و نقد سينماي آن روزگار حاكم نميبود، چه بسا آدمهاي ناپخته و ساده دلي همچون مخملباف در جايگاه امروز نبودند. در واقع مخملباف و امثال او قرباني همان ناتوي فرهنگي بهظاهر خاموش و در حاشيهاي هستند كه طي آن سالها ميدانستند براي چه مينويسند و چه اهدافي را دنبال ميكنند. اگر چه در آن دوران بعضا شاهد موضوع گيري و واكنشهايي در قبال اين هجمههاي منتقدان بوديم، اما اين واكنشها دردي را دوا نكرد. و متاسفانه نسل تازه منتقدان بعد از انقلاب نيز به دليل رابطه مستقيم و تاثيرپذيري تعيين كنندهاي كه از اين گروه منتقدان داشتند به جهتي رفتند كه همان الگوها و نگرههاي پيشين را دنبال كردند و به اين ترتيب سينماي ما بدون پشتوانه منتقدان ارزشي و بدون پشتيبان، خود را در محاصره قلمهاي مسموم كه يا غلاف شده بود و يا با نامهاي مستعار زهر خودش را به بدنه سينما تزريق ميكرد، مستاصل و مايوس يا به انفعال افتاد و يا در دام انفعال و اومانيسم و سكولاريسم و ليبراليسم قرار گرفت. سينماي ايران اگر چه در سه دهه گذشته توانست با تربيت و ميدان دادن به فيلمسازان جوان كم و بيش موقعيت اين جوانان را تثبيت كند، اما هيچگاه تلاش مستمر و سازمان يافته اي براي تربيت و آموزش منتقدان ارزشي و معتقد به مولفههاي انقلاب و دين اعمال نكرد. شايد در اين ميان تنها بتوان به يك گروه اندك از منتقدان كه از تربيت شدگان مكتب سوره بودند اشاره كرد. اما واقعيت اين است كه در پشت اين گروه نيز كساني خط و خطوط ميدادند كه به لحاظ سياسي و ايدئولوژيكي سابقه روشني نداشتند. اين گروه اگر چه در مقابل سينماي روشنفكري و آوانگارد موضع ميگرفتند، اما به اعتقاد من خطرشان در نهايت كمتر از منتقدان روشنفكر نما نبود. اگر منتقدان نخبه گرا با نفي مردم و تودهها در پي ترويج و تزريق سينماي نخبه گرا و پرت از تودهها بودند، اينها در نقطه مقابل با محتواي پوپوليستي و توده اي كردن هنر فقط كينههاي ضدبورژوازي خود را بر سر نخبه گرايان خالي ميكردند. هيچكدام از اين دو گروه قلم به دست كاري به ماهيت سينماي ارزشي و منتقد ارزشي نداشتند. به نظر ميرسد پس از گذشت اين همه سال مديران ماهيتا و واقعا ارزشي ما بايد فكري به حال تربيت و آموزش دادن نيروهاي ارزشي براي حضور و حمايت از سينماي ارزشي بكنند. اين سينما ولو در صورت فعليت يافتن و شكل گرفتن هم بدون داشتن حامي در عرصه نقد و مطبوعات سينمايي دستش به جايي بند نخواهد شد.
امید رهگذر
منبع : پرتوسخن
پينوشتها
1. كيهان، شماره8956، 5/11/1348
2. شماره 56 ماه نامه نگين.
<[bB][rR]>